تبليغاتX
خزان دل

آیینه

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه

 کار و زندگی می کردند. کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که

 شکم شان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول کمی بیشتر از حد معمول به دست

 آمد. در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند. زن کاتالوگ کهنه

 و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد. افراد خانواده هم دورش جمع

 شدند.بالاخره زن آیینه بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز

بهتر است. پیش از آن هرگز آیینه ای نداشت. از آنجا که پول کافی برای

 خریدش داشت زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کاربودند مردی سوار

 بر اسب از راه رسید. او بسته ای در دست داشت و خانواده به استقبالش

 رفتد.

به محض این که امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند همه در کلبه دور

 مادرشان جمع شدند. زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آیینه

نگاه کرد و جیغ زد: جان تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم. من واقعا

زیبا هستم.

مرد آیینه را به دست گرفت در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه

 می گفتی من خشن هستم ولی من جذاب هستم . نفر بعدی دختر

 کوچکشان بود که در آیینه نگاه کرد و گفت:

مامان مامان چشم های من هم شبیه توست .

اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچکشان که مثل همه پسر بچه ها بسیار

 پر انرژی بود از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آیینه را قاپید.

او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود. او

 فریاد زد :من زشتم! من زشتم.

و در حالی که میلرزید به پدرش رو کرد و گفت :پدر آیا من همیشه همین

 ریخت بودم؟

-بله پسرم همیشه همین ریخت بودی.

- با این حال تو مرا دوست داری؟

-بله پسرم دوستت دارم.

-چرا؟ برای چه مرا دوست داری؟

-چون که مال من هستی.

.....و من هر صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم

زشت است از خدا می پرسم آیا دوستم داری ؟ واو همیشه جواب می

 دهد :بله.

و وقتی که می پرسم چرا دوستم داری؟

او می گوید : چون که مال من هستی!...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:35  توسط یلدا | 

طناب

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین

 کوه بالا برود.او پس از سال ها آماده سازی ماجرا جویی خود را

آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست

 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود .شب بلندی ها ی کوه را تماما

 در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.

همه چیز سیاه بود . و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده

بود.همان طور که از کوه بالا میرفت چندقدم مانده به قله ی کوه

 پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه

 پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می

 دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او

 را در خود می گرفت همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات همه

 ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد .اکنون فکر میکرد

 مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به

 دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان وزمین معلق بود.

و در این لحظه ی سکون چاره ای نمانده بود جز آن که فریاد

 بکشد:خدایا کمکم کن !ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان

 شنیده می شد جواب داد :از من چه می خواهی ؟ 

_ای خدا نجاتم بده!

_واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟

_البته که باور دارم.

_اگر باور داری طناب را که به کمرت بسته ای پاره

 کن!

یک لحظه سکوت ...ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب

 بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را

 مرده پیدا کردنند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش

 محکم طناب را گرفته بود . او فقط یک متر با زمین فاصله

 داشت!...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:28  توسط یلدا | 
 تولدم روز اول مهر ماه سال یکهزارو سیصد و نوزده خورشیدی در مشهد است، در خانواده ای که پدر بزرگم (علی اکبر) صدای بسیار رسایی داشته و به زیبایی آواز می خوانده است. او از مالکین بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهیز داشته ، گاه برای دوستان سرشناسی که به دیدارش می آمده اند می خوانده است. پدرم مهدی از صدای پر طنین و رسا برخوردار بود و در جوانی آواز خواندن را شروع می کند ولی خیلی زود در محیط بسته و سنتی به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقیده باقی ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جایگاه خاصی در مشهد پیدا نمود و شاگردان زیادی برای تلاوت قرآن قرآن تربیت کردکه از جمله خود اینجانب است.

تمام وقت من از شش سالگی به خواندن قرآن با صدای خوش می گذشت . در دوازده سالگی شهره ی خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبی و یا سیاسی آن موقع تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانایی در تلاوت قرآن با صدای خوش، چشم و چراغ همه اعضاء و دانش آموزان مدرسه و مردم بودم. در سال چهارم دبیرستان بر خلاف خواسته ام به دانشسرای مقدماتی رفتم و راه معلمی پیش گرفتم و از بیست سالگی به معلمی در دهات خراسان پرداختم. یک سال بعد ازدواج کردم با دختری که او هم معلم دبستان بود. همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم.

از نوجوانی برای فراگیری گوشه های آوازی به هر دری می زدم و از هر کسی که شمه ای اطلاع داشت سئوال می کردم.  به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می دم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم.دوستم همکلاسیم (ابولحسن کریمی) از ابتدای کار معلمی سنتوری با خود آورده بود که بنوازد ، ترغیب شده مضراب دستم بگیرم و ببینم می شود زد ، بعد دیدم عجب کار مشکلی است تا دمدمه های صبح نشستم و ان قدر تمرین کردم تا توانستم آهنگی را دست و پا شکسته اجرا کنم و از آن به بعد سنتور شد یار غار من.
چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم.

همان ابتدای کار هم صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها و با دادن یک انعام 5 توانی الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردمآن را مطابق اندازه ها بریدم . در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم. با اینکه برای اولین بار بود چنین کاری کرده بودم و در مورد پل گذاری سنتور تجربه و اطلاعی نداشتم ولی سنتور صدای دلنشینی داشت. غیر از آن سنتور سنتورهای دیگری ساخته یا در حال ساخت داشتم که کا پل گذاری را برای موزون تر کردن صداها تا به حال ادامه داده ام و خوشبختانه به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام . در نظر دارم در آینده کتاب یا جزوه ای درباره ی تجارب کار پل گذاری های گوناگون که روی سنتورها کرده ام همراه با نتایج آن ها منتشر کنم تا در این زمینه کار مفیدی انجام داده باشم

در سالهای بعد از چهل با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده بودم ولی حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم . در رادیو خراسان گاه اشعار عرفانی و مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم.
سال 1345 خورشیدی به اصرار دوستم ابوالحسن کریمی برای شرکت در امتحان شورای موسیقی به اتفاق او به تهران رفتم. راهی برای نام نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضا شورا نشسته بود ، آقای مشیر همایون شهردار رییس شورا و آقایان حسنعلی ملاح ، علی تجویدی و مختاری و دیگران بودند. گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا.
جوابی که بعد از یکماه از نتیجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد.

سال بعد به وسیله آقای دکتر شریف نژاد (که معاون رادیو خراسان بود و بسیار به من لطف داشت) قرار گذاشتیم در تابستان که ایشان در تهران هستند من هم به تهران بروم . باایشان شبی به منزل آقای حسین محبی (که اپراتور با سابقه رادیو و برنامه ی گل ها بود) رفتیم و او که دوستی نزدیکی با دکتر داشت فردای آنروز مرا همراه با یک نوار که در " سه گاه " خوانده بودم به اقای داود پیرنیا (مسئول و تهیه کننده ان زمان برنامه گلها ) معرفی کرد که همان معرفی راهگشای من به رادیو ایران و و برنامه ی گلها که منظور اصلی ام بود گردید.
با سپاس از دلسوزی های ابولحسن کریمی و محبت های دکتر شریف نژاد و یادی خوش از زنده یاد حسین محبی .

 

1319

تولد اول مهر ماه در مشهد

1324

اغاز خوانندگی های کودکانه در خلوت

1326

ورود به سال اول پانزدهم بهمن در مشهد.

1327

اموختن تلاوت قران در نزد پدر

1328

شرکت در مجمع تلاوت قران در نه سالگی.

1329

اغاز تلاوتهای قران در میتینگها و اجتماعات سیاسی ان سالها . گذراندن سال چهارم مدرسه در دبستان فرخی.

1331

تلاوت قران برای اولین بار در رادیو خراسان به دعوت رییس رادیو.

1332

قبولی در امتحانات شم ابتدایی با عنوان شاگرد ممتاز در بین دانش اموزان مشهد.اغاز تحصیل در دبیرستان شاه رضا.

1334

شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد.

1336

ورود به دانشسرای مقدماتی در مشهد.اشنایی با اقای جوان اولین معلم موسیقی شجریان ( معلم سرود و موسیقی دردوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی در مشهد).

1338

اغاز همکاری با رادیو خراسان و اجرای اوازهای بدون ساز و قراعت قران برای رادیو به طور افتخاری.

1339

دریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی و استخدامدر اموزش و پرورش و انتقال به بخش رادکان و تدریس در دبستان خواجه نظام الملک و اشنایی با سنتور.

1340

اشنایی با نت و فراگیری سنتور نزد اقای جلال اخباری و شروع سنتور سازی و تحقیق برای بهتر کردن صدای سنتور . جشن عقد کنان در 21 مهر ماه با دوشیزه فرخنده گل افشان در شهر قوچان.

1341

جشن عروسی در مشهد (در 20 مرداد ماه) و اغاز یک زندگی خانوادگی سی ساله با ایشان که حاصل ان سه دختر و یک پسر است.

1342

انتقال از بخش رادکان به روستای شاه اباد مشهد به عنوان مدیر دبستان شاه اباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد. ساختن اولین سنتور خود با چوب توت.

1344

تولد دختر دوم افسانه در 28 اردیبهشت ماه در مشهد.(افسانه بعدها با پرویز مشکاتیان ازدواج میکند).انتقال از شاه اباد به شهر مشهد و تدریس در کلاس ششم دبستان پهلوی از مهر ماه.شرکت در مسابقات والیبال معلما مشهد.

1345

انتقال از دبستان پهلوی به دبستان عبداللهیان مشهد و نظامت و معاونت دبتان مذکور.

1346

تدریس در دبستان های مشهد و انتقال در 25 اذر از مشهد به تهران.تدریس در دبیرستان صفوی . اغاز فعالیت با برنامه های رادیو ایران. اشنایی با استاد احمد عبادی. راه یابی به کلاس درس اواز استاد اسماعیل مهرتاش و انجمن خوشنویسان نزد استاد بوذری.اشنایی با رضا ورزنده (استاد سنتور) در تابستان همین سال. اجرا و ضبط اولین برنامه ی در رادیو ایران که با عنوان ((برگ سبز شماره ی 216 )) در شب جمعه 15 اذر ماه پخش شد.کار در رادیو با نام مستعار ((سیاوش بیدکانی)) تا سال 1350 خورشیدی و بعد در رادیو و تلویزیون با نام خودش. اشنایی با اسماعیل مهرتاش در کلاس اواز ایشان.

1347

انتقال از اموزش و پرورش به وزارت منابع طبیعی . راه یابی به کلاس خط استاد حسن میرخانی.

1348

تولد دختر سوم مژگان در 27 هردیبهشت ماه در تهران. تاسیس و شروع رادیو اف-ام به طریقه ی استریو فونیک و اجرای برنامه ی ((سه گاه)) به همراهی سه تار عبادی و تار مجد برای اولین بار به طریقه ی استریو . شرکت در جشن هنر شیرازبرای اولین بار. قبولی در امتحان خط (مرحله ی عالی) . راه یابی به کلاس خط استاد حسین میرخانی.

1349

اغاز همکاری با برنامه های تلویزیون ملی ایران در برنامه ی ((هفت شهر عشق)) غیره. قبولی در امتحان خط (مرحله ی ممتازی) انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ و هر . سفر به برغان با استاد حسین میر خانی (خطاط) ابراهیم بوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی ( مدیر عامل انجمن خوشنویسان)فرامرز پیل ارام(نقاش و استاد نقاشیخط شجریان).

1350

اشنای با استاد فرامرز پایور و مشق سنتور نزد ایشان و اموزش ردیف اوازی صبا نزد فرامرز پایور . اشنایی ئ همکاری با هوشنگ ابتهاج((ه . الف . سایه)در برنامه های (گل های تازه))رادیو.

1351

شروع تهیه ی برنامه های گلهای تازه توسط هوشنگ ابتهاج در رادیو و همکاری با او. اغاز فراگیری ردیف های اوازی و تصانیف قدیمی نزد استاد عبدالله دوامی.برگذاری کنسرتی در شمال ایران با منصور صهرمی و هنرمندان دیگر.دیدار و اشنایی با اقای دوامی به وسیله ی فرامرز پایور.

1352

اشنایی با استاد نور علی برومند و فراگیری شیوه ی اوازی سید حسن طاهر زاده نزد ایشان در مرکز خط ئ اشاعه ی موسیقی و اشنایی با هنر جویان مرکز: محمد رضا لطفیو ناصر فرهنگفرو حسین علیزاده و جلال ذوالفنون و گنجه ای و مقدسی و حدادی و دیگران.

1353

سفر برای کنسرت های هندو پاکستان و افغانستان با استاد احمد عبادی . سفر به چین و ژاپنن با احمد احرار و کریم فکور و حسین ملکو پرویز قاضی سعید به عنوان میهمانان ویژه برای گشایش پروازهایی به این دو کشور.

1354

تولد همایون در 30 اردیبهشت ماه در تهران . ماموریت رادیو و تلویزیون برای کنسرتهای فروردین در ایالات مختلف امریکا.انتقال از وزارت منابع طبیعی (به عنوان مهمور خدمت)به رادیو.قطع رابطه با مرکز اشاعه ی موسیقی و ادامه ی درس اواز در منزل استاد نورعلی برومند.

1355

شرکت در جشنواره ی توس (نیشابور)با فرامرز پایور , سایه, حسن ناهید, رحمت الله بدیعی, محمد اسماعیلی, عبدالوهاب شهیدی و هوشنگ ظریف.حضور در برنامه ی جشن هنر شیراز ( در حافظیه) با محمد رضا لطفی و فرهنگفر و اجرای برنامه ی ((راست پنجگاه)).کناره گیری رسمی و قطع رابطه ی کامل از رادیو در اسفند ماه.اجرای اواز در صفحات ردیف نوازی کانون پرورس فکری کودکان و نوجوانان . بهره گیری از محضر اقای برومند (در منزل خود استاد) شیوه ی اواز مرحوم طاهر زاده (اخرین جلسه روز چهار شنبه 29 دی ماه).فوت رضا ورزنده(29 دی ماه) و نور علی برومند (30 دی ماه) . اغاز ضبط تصانیف قدیمی با صدای عبدالله دوامی.

1356

اجرای برنامه ی ((نوا)) به همراهی محمد رضا لطفی و گروه شیدا در جشن هنر شیراز.اجرای موسیقی ((چهره به چهره)) و ((گلبانگ)) . کناره گیری از رایو به خاطر جو نامساعد. تاسیس شرکت دل اواز برای انتشار برنامه های خود.

1357

احراز مقام اول تلاوت قران سراسر کشور در مرداد ماه. اجرای بخشی از ((تلاوت قران)) .انتشار البوم ((گلبانگ))( دو نوار). همکاری در تاسیس کانون ((چاوش)) با هوشنگ ابتهاج و محمد رضا لطفیبرای ادامه ی فعالیت های موسیقی در خارج از رادیو تلویزیون(شجریان در انجا تدریس میکرد).

1358

اشنایی با فیلسوف یگانه استاد غلامرضا دادبه( جانسوز) در منزل استاد خط مرتضی عبدالرسولی ئ اغاز فراگیریی و شناخت بایگانی های فرهنگ و نوا ,... فرهنگ پهلوانی و جوانمردان , فرهنگ مادرنوایی .اجرای موسیقی ((خلوت گزیده)) .(( پیغام اهل راز)) ( شامل دو نوار : راز دل و انتظار دل).اخرین کنسرت ها با گروه پایوردر مهر ماه در تالار رودکی . کنسرت ماهور با محمد رضا لطفی و گروه شیدا در تالار رودکی و دانشکاه ملی در ابان ماه.

1359

فوت استاد دوامی . اجرای موسیقی ((عشق داند)) ( در ابو عطا) اجرای موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز). انتشار نوار موسیقی ((پیغام اهل راز )) (شامل دو نوار : راز دل انتظار دل).

1361

اولین کنسرت در سفارت ایتالیا به همراهی پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر (آستان جانان) پس از سه سال کناره گیری از فعالیت های کنسرتی - اجرای موسیقی نوا (مرکب خوانی) و سر عشق ( ماهور) و بیداد

1362

اجرای موسیقی ((همایون مثنوی)) با منصور صارمی. اجرای موسیقی ((چهار گاه)) (با فرهنگ شریف) و دیگر اواز ها در برنامه های خصوصی.

1364

اجرای موسیقی ((گنبد مینا ))و ((جان عشاق)). انتشار نوار موسیقی ((بیداد)).

1365

انتشار نوارهای موسیقی (نوا)) ( مرکب خوانی ),((سر عشق)) (ماهور) و ((استان جانان)). ضبط ده اواز به همراهی ویولن حبیب الله بدیعی در مونیخ در منزل دکتر علی خادمی.

1366

اغاز کنسرت ها در اروپا پس از انقلاب و شروع همکاری با گروه عارف . اجرای موسیقی ((دود عود)) ,((دستان))و...

1367

برگذازی سه شب کنسرت برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت).انتشار نوار ((دستان)).

1368

اجرای ((ماهور)) و ((ابو عطا)) در کنسرت های بهاره در اروپا با پیرنیاکان, جمشید عندلیبی, و اعیان. اجرای ((نوا)) و ((افشاری)) در کنسرت های پاییزه اروپا به همراهی مشکاتیان و گروه عارف و دو شب کنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلون در این شهر به همکاری نی حسین عمومی , تار طلایی و تنبک شمیرانی.

1369

سفر به تاجیکستان به دعوت خصوصی وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان پرده برداری از پیکره ی باربد و دو شب کنسرت در کاخ باربد به همراه کمانچه ی محمود تبریزی زاده , سه تار رضا قاسمی , و تنبک مجید خلج. کنسرتهایی در امریکا به همراهی پیرنیاکان عندلیبی و اعیان. اجرای مو سیقی ((سرو چمان)) , (( پیام نسیم)) , و ((دل مجنون)) ( هر سه در امریکا). کنسرت شجریان برای زلزله زدگان رودبار در لس انجلس. سخنرانی در پنج دانشگاه معتبر امریکا برای دانشجویان و محققین.

1370

برگذاری پنج شب کنسرت در پارک ارم و هشت شب کنسرتهای افتخاری برای مردم جنوب شهر تهراندر فرهنگسرای بهمن ( کشتارگاه سابق تهران) در اسفند ماه.برگذاری کنسرت شکوهمندی به مدت پنج شب در محوطه ی چهل ستون اصفهان.کنسرتهای اروپا با جهاندار و گروه اوا . جدایی از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجرای موسیقی ((دل شدگان)) و ((اسمان عشق)). انتشار نوارهای موسیقی ((سرو چمان)) , ((پیام نسیم)),(( دل مجنون)) و (( خلوت گزیده)).

1371

ازدواج با همسر دوم خانم کتایون خوانساری. کنسرتهای مرحله ی دوم در امریکا با داریوش پیر نیاکان ,جمشید عندلیبی و همایون شجریان ( اگوست تا نوامبر) .برنامه ای با هابیل علی اف و همایون شجریان در سالن تالار رودکی(وحدت) ,تهران. اجرای موسیقی ((یادایام)) . انتشار نوارهای ((دل شدگان )) و ((اسمان عشق)).

1372

انتشار گزارشی همراه با گفتگویی با شجریان تحت عنوان (( محمد رضا شجریان استاد اواز ایران کجاست؟)) در نشریه ی نوید فضیلت,شماره ی 16 ,سال 2, مهر ماه ,تهران. اجرای(( سه گاه )) و (( راست پنجگاه)) در کنسرتهای اروپایی به همراهی محمد رضا لطفی و مجید خلج در تابستان.

1373

اجرا برنامه ی ((قاصدک)) در کنسرتهای دور اروپا با پرویز مشکاتیان و همایون شجریان.

1374

کنسرتهای اصفهان,شیراز,ساری, کرمان, و سنندج با گروه اوا.برگذاری کنسرتی در اروپا با محمد رضا لطفی در ابات ماه.اجرای موسیقی ((چشمه ی نوش)) در ( فرانسه).انتشار نوارهای موسیقی ((همایون مثنوی)) ,(( گنبد مینا )),(( جان عشاق)), چشمه ی نوش))و (( یاد ایام)). اجرای موسیقی ((در خیال)).

1375

درگذشت پدر در 18 اذر ماه در سن 85 سالگی.اجرای موسیقی ((رسوای دل)) در دبی.انتشار موسیقی(( در خیال)) . انتشار نوار موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز).

1376

تولد پسر دوم رایان (از ازدواج دوم) در ونکوور کانادا.اجرای برنامه های((سه گاه)) و ((ماهور)) در کنسرتهای دور اروپا با همکاری داریوش طلایی, سعید فرجپوری و اهمایون شجریان در پاییز .اجرای موسیقی(( شب ,سکوت , کویر)) .اجرا و انتشار موسیقی ((معمای هستی)) در کلن, المان. اجرا و انتشار موسیقی ((شب وصل)). انتشار نوار موسیقی ((رسوای دل)). انتشار نوار موسیقی ابوعطا((عشق داند)).

1377

اجرای کنسزتهای تهران,اصفهان, و دور اروپا با گروه اوا. برگذاری کنسرت درامریکا در شهریور ماه.اجرای (( ارام جان )) .انتشار نوار ((پیام نسیم). انتشار نوار موسیقی ((شب ,سکوت, کویز)). انتشار نوار موسیقی((چهره به چهره)).انتشار نوار موسیقی((راست پنجگاه)).

1378

اجرای ((ماهور)) و((افشاری)) در پنج کنسرت به نفع دانش اموزان در شهر هشتگرد.بریافت جایزه ی پیکاسو ئ دیپلم افتخار یونسکو تز دبیر کل یونسکو ((اقای مایور)) در پاریس, شهریور ماه. انتشار نوار ((ارام جان)) . اجرای ((اهنگ وفا)) .انتشار نوار ((تلاوت قران)) (1) و (2).

1379

انتشار کتاب((راز مانا)) ( زندگی,دیدگاه و اثار استاد اواز ایران, محمد رضا شجریان)کار محمد جواد غلامرضا کاشی ,محسن گودرزی, و علی اصغر رمضانپور, نشر کتاب فردا, چاپ اول تهران.اجرای برنامه ی ((نوا ))و ((داد و بیداد)) (زمستان) در کنسرتهای دور اروپا و امریکا و کانادا به همراهی حسین علیزاده,کیهان کلهر و همایون شجریان. عمل جراحی کلیه و دهانه های معده در واشنگتن در 20 اسفند ماه.

1380

عمل جراحی برای چسبندگی روده در تهران در ابان ماه.

1381

اجرای برنامه ی (( راست پنجگاه ))و(( مرکب خوانی)) در کنسرتهای دور اروپا و کانادا با حضور حسین علیزاده, کیهان کلهر و همایون شجریان. انتشار نشریه ی (( دفتر هنر )) شماره ی 15, ویژه ی محمد رضا شجریان ,در اسفند ماه ,در کالیفرنیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:0  توسط یلدا | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:48  توسط یلدا | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:14  توسط یلدا | 

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست

كـه خوش به ‌جان هم افتـاده‌اند آتش و آب

فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار

مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب

به‌جـام هستي‌ما اي شراب‌عشق‌بجوش

بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب

گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن

بـيا و يك نفس‌اي چشم سرنوشت بخواب

مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد

بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط یلدا | 

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:14  توسط یلدا | 
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد
 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
 چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
 که آیین بهاران رفتش از یاد
 چرامی نالد ابر برق در چشم
 چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
 چرا خون می چکد از شاخه ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
 چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خا کش خون گرفته ست ؟
 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت
 مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است
 بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
 گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
 بهارا خیز و زآن ابر سبک رو
 بزن آبی به روی سبزه ی نو
 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش
 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان
 گریبان چا ک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چا ک گریبان
 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می بارد بر آن باران آتش
 بهارا بنگر این خا ک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن
 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز
 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
 جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
 بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
 هنوز اینجا نفس ها آتشین است
 مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد ، رشک بهار است
 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
 بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
 به نوروز دگر ، هنگام دیدار
 به ایین دگر آیی پدیدار 

سایه


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:47  توسط یلدا | 

صادق هدایت

سید نصر الله ولی پس از هفتادوچهار سال زندگی یکنواخت و پیمودن روزی چهار مرتبه کوچه ی حمام وزیر ازخانه به اداره واز اداره به خانه اولین بارمسافرت به خارجه آنهم هندوستان بود که برایش پیش آمده بود . تا کنون او در داخله ی مملکت هم بمسافرت بزرگ نرفته و مسقط الراس آباد و اجدادی خود کاشان را هم ندیده بود. و در تمام عمر یگانه مسافرت او سه روز به دماوند بود.

اما در طی راه بی اندازه باو سخت و ناراحت گذشت بطوری که باعث نگرانی خاطرش شده

بعلاوه پس از مراجعت منزل او را دزد زده بود. از این سبب ترس مبهمی از مسافرت در دل او تولید شده بود.از آنجایی که تمام دوره ی زندگی سید نصر الله صرف تحصیل علوم و فنون وعوالم معنوی شده بود فقط دو سال از عمر زناشویی او می گذشت و در این مدت قلیل سالی یک چکیده ی فضل ومعرفت بعده ی ابناء بشر افزوده بود. زیرا در ادبیات فارسی وعربی وفرانسه در تحقیق و تبحر و فلسفه ی غربی وشرقی در عرفان وعلوم قدیمه وجدیده سید نصرالله بی آنکه اثری از خودگذاشته باشد انگشت نمای خلایق شده بود اومانند سایر فضلا وادبا نبود که در نتیجه ی نوشتن مقالات عریض و طویل در دفاع خود یا از اهمیت مقام

سیاسی یا مهاجرت یا حاشیه رفتن بفلان کتاب پوسیده یا قافیه دزدی و بهم انداختن اشعار بند تنبانی ویا بالاخره با تملق وبادمجان دور قاب چینی شهرت بدست آورده باشد.سید نصرالله کسر مقامش بود که کتابی برشته ی تحریر در بیاورد زیرا لغات عربی را بطوری با مخرج صحیح و اصیل استعمال میکرد که شک و تردیدی از فضل ومعلومات خود در فکر مستعمین باقی نمیگذاشت. هر چند او کلمات و جملات را خیلی آهسته و شمرده ادا می کرد.

ولی از لحاظ منطق و بدیع وقوانین صرف و نحو هیچیک از علما ی فقه اللغه ی کره ی ارض نمی توانست کوچکترین ایرادی به او وارد بیاورد. چون سید نصرالله این جمله را سر مشق خویش قرار داده بود که :(اگر سخن زر است سکوت گوهر است و در صورت اجبار و یا برای استفاده ی دیگران حرف را باید هفت مرتبه دردهان مزه مزه کرد و بعد به زبان آورد.-

به همین علت شهره ی خاص و عام بود. که روزی آقای حکیم باشی پور وزیر معارف سید نصرالله را برای مطلب مهم و فوری در اتاق خود احضار کرد پس از اظهار ملاطفت و ستایش بسیار و وعدو وعید بیشماربا زبان چرب ونرم خود به سید نصرالله پیشنهاد کرد: از آنجائیکه ترقیات معجزه آسای معارفی در کشور باستانی باعث حیرت عالمیان شده لذا حیف است سر زمینی مانند هندوستان که مهد نژاد آریائی و میلیونها نفوس مسلمان و فارسی زبان دارداز تغییرات مشعشع معارفی ما و مخصوصا از لغت جدید الا ختراع اطلاع کافی حاصل

نکندو برای اینکه دلیل مبرهن و برهان قاطعی از اقدامات مجدانه ی خود بدست داده باشد! یک کتابچه از لغات (ساخت فرهنگستان) که بصحه ی ملوکانه و بتصویب نخبه ی علما و فظلای عصر رسیده بود با نضمام یکدسته از عکسهای خود که از نیمرخ وروبرو بر داشته شده وباد زیر غبغب خود انداخته بود به ایشان سپرد .ودستور اکید داد که این عکسها را در هندوستان به تمام مخبرین روزنامه ها بدهد تا گراور و زیب صفحات جراید خود بسازد.

آقای سید نصرالله از الطاف مخصوص حکیم باشی پور خیلی متاثیر شد. ولی از طرفی به واسطه ی علاقه ی مفرط به زندگی و مفارقت از عیال و اطفال از طرف دیگر به واسطه بعد مسافت و عبور از دریا ابتدا کله ی سرخ و بی مو و براق خود را تکان داد؟ لبخندفیلسوف مآبی زد و پیشنهاد حکیم باشی پور را به علت کبر سن وکسالتها ئی که بخود می بست رد نمود.در ضمن گوش زد کرد که خوبست این ماموریت مهم را بیکی از ادبا و مبلغین دیگر رجوع بکنند . اما آقای حکیم باشی پور اصرار و ابرام نمودند که مخصوصا مقام شامخ ادبی وسن وسال وشهرتی که دارند ایشان را برای این کار از دیگران ممتاز میسازد. زیرا ماموریت مزبور از جمله اسرار اداری و فقط شایسته ی شخصی مانند ایشان است و بالاخره سید نصرالله خواهی نخواهی پیشنهاد مقامات عالی را با کمال ا فتخار پذیرفت.

سید نصر الله در موقع خروج از اتاق حکیم باشی پور همینکه زحمات و مشقاتی را که در سفر کوتاه خود به دماوندمتحمل شده بود بخاطر آورد و بعد مسافت هندوستان را پیش خود مجسم کرد اضطراب وترس مجهولی به او دست داد بطوریکه سرش گیج رفت و زمین زیر پایش لرزید.بمحض اینکه سر میز اداری رسید زنگ زد وآب خوردن خواست.همینکه اضطرابش کمی فرو کش کرد سر به جیب تفکر فرو برد. از طرفی مفارقت از زن وفرزند و تغییراتی که سفر در زندگی آرام او تولید میکرد و ممکن بود چندین کیلو از89کیلو وزن خالص او بکاهد

از طرف دیگر منافع مادی افتخارات دعوتها و سیاحت هایی که به خرج دولت خواهد کرد در کفه ی ترازوی معنوی خود سنجید.- با وجود این دلش آرام نگرفت . زیرا او قبل از همه چیز به تقویت مزاجی و زندگی بی دغدغه ی خود علاقه داشت و شرط عقل نبود که برای استفاده های نسیه وضع فعلی خود را به مخاطره بیندازد. در نتیجه یکجور کینه و بغض شدیدی نسبت به حکیم باشی پور در دلش تولید شد.ولی تکلیف این ماموریت از طرف شخص وزیر بمنزله ی وظیفه ی اداری به شمار میرفت.لذا از اقدام به سفر ناگزیر بودو به علاوه از استفاده ی پولی نمیتوانست چشم بپوشد.چون سید نصرالله در اندوختن پول خیلی حساس بود و در این مسافرت اضافه بر مخارج سفر مخارج بدی آب و هوا و حقوق دو برابر اخذ میکرد.آن وقت یک وسیله ی دیگر هم داشت: شاید میتوانست مانند برزویه ی طبیب کتابی از قبیل کللیه و دمنه از هندوستان سوغات بیاورد و اسم خودش را تا ابد جاویدان بکند. با خودش زیر لب زمزمه کرد:

(شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله میرود)

همه این خیالات در مغزش میچرخیدند .و به زودی این خبر منتشر شد و رفقای اداری و دوستان سید نصرالله دسته دسته میآمدند و به او تبریک میگفتند و موفقییت ایشان را از خداوند متعال خواستار میشدند.ولی سید نصرالله صورت حق به جانب به خود میگرفت چشمش را به هم میکشید و سرش را به حالت جبری تکان میداد و میگفت:(چه بکنم ؟برای خدمت به میهن عزیز ؟)بالا خره پس از یکماه استخاره و مشورت با منجمین به روز وساعت سعد سید نصرالله از زیر آینه و قران گذشت وبا تشریفات لازم در میان هلهلهی مخبرین جرایدکه عکسهای متعدد از او بر داشتند حرکت کرد ولی قبل از حرکت وصیتنامه ی خود را به زنش سپرد از تهران تا اهواز به اوخیلی بد و ناراحت گذشت. در اهواز که فرصتی به دست آورد از معارف آنجا بازدید کرد و شاگردان را امتحان مختصری نمود.اما با وجود یکه اهالی لحجه ی عربی داشتند ایرادات سختی به تلفظ عربی آنها گرفت.بعد روسای ادارات به پیشواز اوآمدند و هر کدام در دعوت سید نصرالله به منزل خودشان سبقت گرفتند. ولی از آنجایی که او خسته و کسل بود دعوت آنها را اجابت نکرد. زیرا همه این تشریفات ساختگی و نطق های چاپی که بایستی در هر جا مبادله و تکرار بشود و تملقهای چاپی که مجبوربود بشنود بیشتر باعث ملال خاطر او را فراهم می آورد.چون سید نصرالله باطنا مایل بود که تغییری در زندگی آرام ویکنواختش رخ ندهد.در ضمن تصمیم گرفته بود که مقاله ی بلند بالایی در مدح حکیم باشی پور با لغات اصیل عربی و اشارات علمی و نکات فلسفی و الهی تهیه و تدوین بکند.

اما تاکنون فرصت کافی به دست نیاورده بود.به علاوه اضطراب و تهیج راه مانع از اجرای این مقصود میشد هر دفعه که اتومبیل از جاده ی ناهموار یا خطرناک عبور میکرد بند دل سید نصرالله پاره میشد. زیر لب آیه الکرسی میخواند بعد دستمال تا کرده ای از جیب خود در میآورد و عرق روی پیشانیش را پاک می کرد.در خرمشهر با سلام و صلوات از او استقبال شایانی شد . قبلا بلیط کشتی و همه ی وسایل حرکت را برایش فراهم کرده بودند . سید نصر الله شب را در منزل رئیس معارف خواب های شوریده دیده صبح به اتفاق صاحبخانه

به تماشای رود خانه رفت . بیشتر منظورش مطالعه ی دریا بود . با تعجب و کنجکاوی درختهای خرما که دو طرف رودخانه صف کشیده بودند بلم ها و چند کشتی سفید که از دور لنگر انداخته بودند تماشا کرد .-تا کنون او دریا را روی نقشه ی جغرافیا دیده بود وعکس درخت خرما را در کتابها مشاهده کرده بود حالا همه ی اینها را به چشم خودش میدید !فورامحاسن جهانگردی و مسافرت را که قدما در کتب خودشان ستوده بودند بیاد آورد . دنیا

به نظرش وسیع و شگفت انگیز جلوه کرد. با خودش گفت :(بسیار سفر باید تا پخته شود خام !)و یکنوع خوپسندی فلسفی حس کرد اما همین که بیاد آورد امشب باید سوار کشتی بشود ضربان قلبش تند شد و اظهار خستگی کرد سید نصرالله تا غروب که موقع حرکت کشتی بود به مهمانی گذرانید.ولی هیجان و اضطراب مخصوصی در دلش داشت.مثل کسیکه برای عمل خطرناکی عنقریب با طاق جراحی خواهد رفت و بطورمستقیم یا غیر مستقیم ازحضارراجع بمسافرت دریا کسب اطلاع مینمود طرف غروب مانند ناله ی نا امیدی صدای سوت کشتی بلند شد.

سید نصرالله دلش تو ریخت. میزبانان فورا اثاثیه سید نصرالله را از گمرگ تحویل گرفته در بلم گذاشتند.و در بلم دیگر او را در میان خودشان نشانده بطرف کشتی روانه شدند. سید نصرالله کیف محتوی کتابچه لغات جدید وعکس حکیم باشی پور را بشکمش چسبانیده بود. بلم تکان میخورد امواج دریا جلو مهتاب مثل نقره میدرخشید ند و درخت های سبز تیره خرما دو طرف ساحل در سکوت صف کشیده بودند. سید نصرالله همه ی اینها را با تنفرو سوء ظن نگاه کرد مثل شتری که برای قربانی انتخاب شده و قبل از کشتن به تزیین و تجمل اومیپردازند اوحس میکردکه همه ی این تشریفات برای گول زدن اوست. بلم تکان میخورد آب دریا لب پر میزد.

بنظر سید نصرالله آمد که زندگی او کاملا در معرض خطر قرار گرفته. برای اینکه هیجان درونی خود را بپوشاند سعی کرد به عربی فصیح با راننده ی بلم صحبت کند. ولی مرد بلمی بیانات ایشان را ملتفت نشد وبا عربی دست و پا شکسته ای که عذاب روح سید نصرالله بود جواب داد. سید نصرالله بفراست در یافت که یکنفرعرب پیدا نخواهد کرد که بتواند با او صحبت بکند.

کشتی ها از دور مانند طبق چراغ میدرخشیدند . جهازی که عازم بمبئی بود از همه

قشنگتر وپر نورتربه نظر می آمد. نسیم شوری از روی دریا میگذشت که بوی ماهی

گندیده خزه و عطرهای فاسد شده را باخودش می آورد.

بوهای مخلوط ناجور و سنگین که هنوز طوفان با نفس تمیز کننده اش آنها را پراکنده

نکرده بود.اول قایق موتوری دکتر به کشتی رفت و بعد از اطراف بلم ها و

کشتی های بادی که حامل مال التجاره بودند به طرف کشتی حمله ور شدند. در میان

جاروجنجال مسافرین دادو فریادهای حمالهای عرب و صدای موتور کشتی نزدیک بود

که سید نصر الله قبض رو بشود. بالاخره همینکه قدری خلوت شد مثل زن پا به ماه

زیر بغل او را گرفتند و با هزار ترس و لرز از نردبان کشتی بالا رفت . به محض

اینکه وارد کشتی شد لبخند فلسفی رقیقی روی لب های رنگ پریده اش هویدا گردید.

وپس از آنکه اثاثیه و چمدانهایش را در اطاق مخصوص به او جای دادند همراهانش

با تعظیم و تکریم از او خداحافظی کردند.

سید نصرالله سرش گیج میرفت روی تختخواب باریک اتاق درجه دوم نشست و کیف

لغات وعکسها را بغل دستش گذاشت. اگر چه سید نصرالله اعتبار مخارج سفر برای

درجه ی اول را داشت ولی از لحاظ صرفه جویی درجه ی دوم را ترجیح داده بود

واگر منعش نمیکردند درجه سوم گرفته بود.

از پنجره ی اطاق هیایوی مسافرین و صدای حرکت جرثقیل می آمد .بلند شد نگاهی

به بیرون انداخت: چراغ ساحل از دور سوسو میزد در دالان اطاق های کشتی دسته

دسته حمالهای عرب مشغول آمدوشد بودند.از این منظره تاثر و پشیمانی شدیدی به

سید نصرلله دست داد. چند بار تصمیم گرفت که تا کشتی حرکت نکرده به ساحل بر

گردد و تمارض بکند ویا اصلا استعفا بدهد. ولی حس کرد که خیلی دیر شده!بعد

در قلب خود با زن وبچه و زندگی راحتی که آن طرف ساحل گذاشته بود خداحافظی

کرد ولب خود را گزید.بر گشت به ماوا و اطاق جدیدش دقیق شد._اطاق کوچک

سفیدی بود که از آهن و چوب درست کرده بودند. سه تختخواب فنری که دو تای

آنهارویهم قرار گرفته بود باضافه ی روشویی رخت آویز ویک عسلی داشت

ظاهرامحکم تمیز و مطمئن بود.حکایات عجیب وغریب و عجایب البحار قصه ی

سندباد بحری و همه ی افسانه هایی که راجع بهندوستان خوانده بود در خاطراتش

جان گرفت.همین وقت پیشخدمت سیاه هندی با لباس سفید وتمیز وارد شد وچیزی

بزبان انگلیسی گفت که سید نصرالله ملتفت نشد. واز سستی معلومات خودش خجل

گردید._پی برد که سر حد معلومات او چهار دیوار خانه اش بوده زبانها مردمان

و زندگیهای دیگر هم در دنیا وجود دارد که او سابق بر این هرگز نمیتوانست

تصورش را بکند وبدون مناسب تمام بغض وکینه ی او متوجه پیشخدمت هندو شد مثل

اینکه او باعث شده بود که سید نصرالله دچار زحمت مسافرت بشود. بالا خره

پیشخدمت شمد وپتوآورد و یکی از تختخوابها را آماده کرد.

در این وقت جنجال بیرون فرو کش کرده بود . سید نصر الله به حالت خسته و کوفته

روی تخت افتاد اما تخت برای او تنگ و ناراحت بود . دوباره پیش خدمت در زد

وارد شد و با علم اشاره به او فهماند که شام حاضر است . خودش جلو افتاد از پلکانی

پایین رفت و سید نصر الله را به اطاق رستوران کشتی راهنمایی کرد . سر میزی که

سید نصر الله نشست دو نفر از مسافران به زبان فارسی حرف میزدند. سید نصر الله

هر غذایی را به دقت وارسی میکرد و میچشید که مبادا مخالف حفظ الصحه بوده

و یا ادویه هندی داشته باشد. چون طبق طب قدیم او به سردی و گرمی غذا ها معتقد

بود و با خودش مقداری ادویه خنک همراه داشت تا به موقع تعادل مزاج را بر قرار

کند.

یکی از ایرانیها که سر میز بود به زبان انگلیسی دستور میداد و پیش خدمت هندی را

(چکرا) خطاب میکرد. سید نصر الله از پیدا کردن هم زبان انگلیسی دان اطمینان

حاصل کرد و موضوع (چکرا) را وسیله قرار داده داخل در مبحث لغوی شد که

زبان هندی بچه ی زبان فارسی است . بعلاوه از زمان لشکر کشی داریوش کبیر

اسکندر سلطان محمود و نادر شاه سپاهیان ایرانی متدرجا زبان فارسی را به هندوستان

برده اند من هم برای همین مقصود به هندوستان میروم :و (چکرا)بزعم این ضعیف

همان چاکر فارسی است . یا همین ترشی هندی که شما (چتنی) می گویید از لغت

فارسی(چاشنی)گرفته شده است . چون به طور کلی ریشه ی همه ی زبان های دنیا از

فارسی و عربی و ترکی گرفته شده همان طوری که همه ی نژاد های بشر از اولاد

حام و سام و یافث و یا سلم و تور و ایرج میباشد مثلا لغت سماور که تصور میکنید

روسی است من پیدا کرده ام مرکب از سه لغت فارسی عربی ترکی است و باید به

کسر اول خوانده شود . زیرا در اصل :(سه-ماء-ور) بوده. سه فارسی-ماء عربی و ور

ترکی است . یعنی:سه آب بیاور. از این قبیل لغات زیاد است !) مسافران ایرانی از

اطلاعات تاریخی و لغوی سید نصرالله به حیرت افتادند.

سید نصرالله در ضمن سوالات فهمید که شخص انگلیسی دان سابقا

در هندوستان بوده واکنون به ماموریت اداری به بوشهر میرود.

بعد از صرف قهوه سید نصرالله باطاق خود مراجعت کرد احساس خستگی مینمود.

جلوآینه دید رنگش پریده در حالیکه زیر لب آیه الکرسی میخواند در تختخواب افتاد

وبخواب رفت.

هنوز تاریک روشن بود که سید حرکت خفیف کشتی را حس کرد وصدای موتور را

در عالم خواب و بیداری شنید.چشمش را که باز کرد یکه خورد مثل اینکه هیچ منتظر

نبود در کشتی بیدار بشود. احساس سر درد میکرد. بعد از صرف صبحانه دقت کرد

دید ورقه ی بلند بالایی بدیوار نصب بود که روی آن بخط سرخ چاپ شده بود:

B.lS.N.GOLtd.

Emergency Instructions Passengers

زیر عنوان فوق شرح مبسوطی به زبان انگلیسی نوشته شده بود و در سه عکس

مردی را نشان می داد که در عکس اول مشغول بستن سینه بند مخصوصی بود

و دو تای دیگر طرز پیچیدن آن را روی سینه نشان میداد.

عقیده ی سید نصر الله در این مطلب تایید شد که زبان انگلیسی همان زبان فرانسه

است گیرم املاء و تلفظ آن را خراب کرده اند پیش خود گمان کرد که لغت

فرانسه آمده است و عنوان ورقه را اینطور ترجمه emeger ازemergeney

کرد:(تعلیمات راجع به بیرون آمدن از آب برای مسافرین )در همین وقت ملتفت

شد دید به سقف اطاق دو مخزن چوبی که در یکی از آنها دو عدد سینه بند و در دیگری

یک سینه بند بود وجود داشت . لرزه بر اندامش افتاد و با خودش نتیجه گرفت که

به علم اروپایی هم نمیشود اطمینان کامل داشت زیرا این کشتی با تمام عظمتش ممکن

بود غرق بشود!

مدتی دنبال کتاب لغت گشت ولی پیدا نکرد. خواست شرح انگلیسی را بخواند اما از

موضوع چیزی زیادی دستگیرش نشد . فقط چند لغت را از قرینه حدس زد. ولی شکی

برایش باقی نماند که این اعلان برای پیش بینی از خطر غرق شدن است.

لباسش را به عجله پوشید روی کشتی رفت . دید دو نفر هندو هنوز کنار دود کش

خوابیده بودند یک نفر ملاح هندی با لباس زنگاری بتعجیل میدوید. تا چشم کار می کرد

آب بود که روی هم موج می زد. فقط از دور یک حاشیه ی رقیق رنگ پریده ازساحل

پیدا بود. اطراف کشتی را دقت کرد دید به نرده ی درجه ی اول کمر بند های سفیدی

نصب شده بود که رویش خوانده می شد :(والرو). روی صورت غذا همین لغت را دیده

بود. پس نتیجه گرفت که اسم این کشتی والرو بود. یک زن هندی که ساری پوشیده

و حلقه های طلا در گوش و بینی خود کرده بود آمد و از کنار او گذشت.

هزار جور افکار وحشتناک در مغز سید نصر الله جان گرفت. آیا دو سال پیش در

روز نامه نخوانده که یک کشتی بزرگ در اقیانوس اطلس غرق شد؟چندی پیش در

روز نامه عکس کشتی فرانسوی که در بحر احمر آتش گرفت ندیده بود؟ اگر از دو

میلیارد احتمال یکی راست در می آمد!به زحمتش نمی ارزد که انسان جانش را به

مخاطره بیندازد آن هم برای چه؟

یاد حکیم باشی پور افتاد که روز به روز گردنش کلفت می شد و سنگ خودش را دائم

به سینه می زد . در صورتی که بی سواد و شارلاتان بود آیا همه ی مینوتهایی که از

اطاقش بر میگشت پر از غلط و اشتباهات صرف و نحو نبود؟ بعد هم شهرت داشت

که ابتدا یهودی بوده بعد در مدرسه ی آمریکایی برای اخذ تصدیق مسیحی شده و حالا

هم خایه ی آخوندها را دستمال می کرد !-ترجمه ی غلط کارلایل را از داماد جهودش

امانت می گرفت و کنفرانس میداد. کتاب ضد اسلامی کشف می کرد و از طرف دیگر

کوس تجدد و لامذهبی میزد در روز نامه ها اسمش را هم ردیف اسم افلاطون و سقراط

و بو علی و فردوسی و سعدی و حافظ و غیره چاپ می کرد!- حالا زندگیش را برای

خاطر چنین موجودی به مخاطره بیندازد که بعد شکمش را جلو دهد و بگوید عکس

مرا در روزنامه های هندوستان چاپ کردند شخصی با مایه و پایه ی سید نصر الله را

وسیله ی جاه طلبی احمقانه ی خود قرار بدهد و این لغت های مضحک و بی معنی

که نه فارسی و نه عربی است این ها را تحفه به هندوستان ببرد ؟شاید در آنجا دو نفر

آدم چیز فهم پیدا می شوند ! آن وقت به او چه خواهند گفت ؟چرا این تکه را مخصوصا

برای او گفت در صورتی که نوچه ها و فدائیان دیگر هم دارد که نان به هم قرض

بدهند و به عنوان مبهم مطالعه با پول ملت در اروپا میچرخند تا هواخواه و هوچی

آتیه ی او بشوند.و یا ماهی دو سه هزار تومان بهر کدام از آنها

میرسانید تا کتابی مثلا راجع به ((جرجیس پیغمبر و تعالیم او در عالم بشریت))تدوین

بکنند و بخرج دولت چاپ بشودمگر او شش انگشتی بود و نمیتوانست راحت در کنج

خانه پهلوی زن و فرزندش بنشیند و از این قبیل ترهات یا تر جمه ی مزخرف ترین

کتابهای فرانسه را بیرون بدهد که حالا مثل اشخاص ماجراجو و خانه بدوش بی پروا

به آب و آتش بزند وگند کاریهای یکدسته از هوچی های حکیم باشی پور را بهندوستان

برده خودش و مردم را مسخره بکند. آیا صادرات معارفی آبرومندتری پیدا نمیشد!-

سید نصرالله یک مرتبه ملتفت شد که عنان عقل را به دست احساسات سپرده.

زیرا در طی تجربیات زندگی بر خورده بود که نان وآش در همین هوچی بازیهای

تازه بدوران رسیده و نمایش های لوس پیدا میشود که خاک در چشم عوام میباشد

مردم را گول زده و کیسه را پر پول میسازند.- وانگهی مگر خود او را وادار

نکردند که در پرورش افکار برای دوره ی مشعشع مداحی بکند؟ اوهم پذیرفت

برای اینکه هنر نمایی بکند و داد سخنوری بدهد وبالاخره بهآنهای دیگر بفهماند که

کهر کم از کبود نیست! الحق موضوع بکری را انتخاب کرد: ما در میهن را تشبیه

به نا خوش رو به قبله کرده بود که رضا خان را به شیوه ی ژیلبلاس با شیشه ی اماله

و شاخ حجامت بالای سرش آورده بودند و بالا خره او را نجات داد! (با وجود کدورت

خاطر پوز خندی زد .) آنهای دیگر دهنشان میچائید که بتوانند نطقی با چنین الفاظ

وزین وعبارات دل نشین بکنند. او همه ی این علماء و فضلارا بزرگ کرده بود و

خوب می شناخت به فرنگ رفته ها و متجددین وقدیمیهایش همه سرو ته یک کرباس

بودند فقط عناوین مختلف آنها فرق میکرد.پیشتر میرفتند نجف حجت الاسلام میشدند

وحالا میرفتند فرنگ با عنوان دکتری بر میگشتند و کارشان عوام فریبی وهمه

حواسشان توی شکم وزیر شکمشان بود.همه بفکر خانه ی سه طبقه واتومبیل

وماموریت بخارجه بودند. اگر چه سید نصرالله بخارجه نرفته بود اما با خیلی

از اطبا ودانشمندان اروپایی که به ایران آمده بودند محشور بود. مثلا یک طبیب

ایرانی آرزویش این بود که مدیر کل ووکیل ووزیر بشود در صورتی که مرحوم

دکتر تولوزان تمام وقتش را بمطالعه میگذرانید؟ خود او چرا نسبت بدیگران

عقب مانده بود؟ برای اینکه اهل علم ومطالعه بود! یادش افتاد که پای میز خطابه

با چه ولعی لغات را از دهنش میقاپیدند وبعد چه تبریکات گرمی باو میگفتند!

اوطرف توجهات ملوکانه شده بود!اما دفعه ی بعد مجبورش کردند دوباره نطق

بکند!شانه خالی کرد شاید حالا هم بجرم همین سر پیچی او را باین ماموریت

خطرناک فرستاده بودند! سرش را تکان داد وزیر لب گفت:

(هر که را طاووس باید جور هندوستان کشد.)

سید نصرالله بعد از صرف نهار از اطاق رستوران که بیرون آمد در راهروبر

خورد به مرد ایرانی که انگلیسی میدانست ابتدا اظهار آشنایی کرد واز گرمای

هوا شکایت نمود. بعد بدون سابقه از او پرسید(شما تنها هستید؟

((بله.

((اگر گز اصفهان میل میفرمایید ممکن است باطاق بنده تشریف بیاورید))

او را باطاق خود راهنمایی کرد. بعد جعبه ی گزی را بزحمت از چمدان در

آورد!جلواوگذاشت و خیلی آهسته شروع به صحبت کرد((هر گاه انسان همه

عمر عزیزش را صرف تحصیل زبان وعلوم و فنون بکند باز هم کم است

افسوس که عمر کوتاه ما کفاف نمیدهد که با فراغت خاطر تمام وقت خودمان

را بمطالعه بپردازیم!کمترین تغییری در زندگی کافی است برای اینکه به

مجهولات تازه ای بر بخوریم هر آینه کوچکترین چیزی را با دیده ی عبرت

نگریسته ومورد تحقیق قرار دهیم همین مطلب تایید خواهد شد..............

اگر یک برگ خشک را زیر ذره بین میکروسکوپ بگذاریم خواهیم دید که

دنیای جدیدی با قوانین واصول خود بما مکشوف میگردد یک ذره خاشاک

روی زمین ممکن است موضوع سالها بحث فلسفی وتفکر وتعمق واقع بشود

چنانکه عرفا گفته اند:

دل هر ذره ای که بشکافی

آفتابش در میان بینی

علم نظری امروزه بما ثابت میکند همان چیزی را که ذره میگفتند و تصور می نمودند که غیر قابل تجزیه است تشکیل یک منظومه را می دهد حال اگر نظری بسوی آسمان بیفکنیم گردش افلاک و قوانین تغییر ناپذیر آنها فقط ما را دچار بهت و حیرت می کند بطوری که در پایان امر مجبوریم منصفانه اقرار بکنیم :

" تا بدانجا رسید دانش من

که بدانیم همی که نادانم اطراف ما مملو از اسرار و

مجهولات است من با هر مس تریس مژیست هم عقیده هستم که میگوید :آنچه در دنیای سلفی یافت میشود در دنیای علوم هم وجود دارد

." – باری مقصود از اطناب کلام این بود اینهمه اقوام و طوایف والسنه که در فراخنای جهان وجود دارد بدیهی است که عمر ما وفا نمیکند تا در چگونگی و ماهیت روحیه این طوایف غور نموده و برموز زبان آنها پی ببریم چیزیکه باعث تأسف منست در ایام شباب از فرا گرفتن لسان انگلیزی غفلت ورزیدم و حال میبینم که بدشواری میتوانم لغات و جملات را از هم تفکیک بکنم چون اساساً ریشه زبان آنگلوسا کسون با زبان های لاتینی فرق دارد و چنانچه باید و شاید بمعنی لغات و جملات انگلیزی مسلط نیستم مثلاً اخطاریه ای که بدیوار است .

دستورالعمل ضروری را نشان داد عنوان آنرا بفراست دریافتم گویا .)

مقصود دستور العمل نجات مسافرین از غرق شدن است.

شخص تازه وارد در حالیکه گز توی دهانش مانده بود بیانات ثقیل فیلسوفانه را با تعجب گوش داد و بی آنکه مقصود سید نصرالله را بفهمد مطلبش را تصدیق کرد :

"- البته . البته . همینطور است که میفرمائید .

"- آیا حقیقا خطر غرق شدن کشتی را تهدید می کند ؟

هرگز !

چه فرمایشی ؟ فقط محض احتیاط است مآل اندیشی اروپائی را میرساند ولی

اتفاق همیشه ممکن است.

. ,

"- بله مقصود اینست که اتفاق ممتنع نیست بلکه ممکن الوقوع است .

"- البته .

"- اما وسیله احتراز از اتفاق غیر مترقبه را پیش بینی کرده اند .

"- البته .

"- ممکن است از جنابعالی خواهش بکنم قبول زحمت فرموده این اخطاریه را البته باختصار برایم ترجمه بفرمائید.

"- با کمال افتخار !

شخصی انگلیسی دان برخاست اعلان را خوانده و برای سید نصرالله دستور العمل مفصلی که راجع به استعمال ژاکتهای نجات نوشته بود ترجمه کرد و مخصوصا در اعلان تذکر داده شده بود که لازم است مسافرین برای آشنائی باستعمال ژاکت قبلا آنرا امتحان بکنند .

سید نصرالله بدقت گوش داد عرق روی پیشانیش را پاک کرد و پرسید در صورتی که کشتی آتش بگیرد یا بعلت دیگری غرق شود

. البته ممکن است و محال نیست مثلا سال قبل بود که کشتی فرانسوی در بحر احمر طعمه حریق شد خاطر دارم در یک روزنامه لاتینی خواندم

که یک کشتی بزرگ در اقیانوس اطلس غرق شد و مسافرینش تا آن دم که قالب تهی کردند بعیش و نوش مشغول بودند .

"- روزنامه لاتینی ؟

"- بله من زبان فرانسوی را زبان لاتینی می گویم ببخشید اگر سئوالات بنده کسل کننده است فقط از لحاظ کنجکاوی فطری است که خداوند متعال در من بودیعه گذاشته

زیرا من همیشه خودم را محصل میدانم و میخواهم در هر موقع استفاده کرده بمعلومات

خود بیفزایم مقصود این بود که هر گاه در موقع غرق شدن کشتی شخصی از فن

شنا بی بهره باشد چه خواهد شد ؟

همانطوریکه فرمودید قایقهای بزرگی دو طرف کشتی هست که آنها را فوراً بآب خواهند انداخت ابتدا بچه ها بعد زنها بعد مردها را در آنها میگذارند تا موقعی که کشتی امدادی برسد

ولی ماهیهای خطرناک وجود دارد و ممکن است قبل از نجات صدمه برسانند

البته همه قسم اتفاق ممکن است_ ممکن الوقوع است.

. مثلا اگر خدای نخواسته دستگاه تلگراف بی سیم آتش بگیرد و کشتی دور از ساحل باشد بر فرض که مسافرین رادر قایق نجات جمع آوری بکنند ممکن است از تأخیر رسیدن کشتی امدادی و نداشتن آذوقه تلف بشوند

زندگی همه جور پیش آمد ممکن است

سید نصرالله بحال متفکر سرش را تکان داد و زیر لب تکرار کرد در زندگی هر نوع اتفاقی :

ممکن است !

بعد پرسید

"-فرمودید قایقهای بزرگی دو طرف کشتی وجود دارد؟

"- بله مگر ملاحظه نفرمودید ؟ بفرمائید نشان بدهم .

"- .- بفرمائید بدانم آیا این کشتی در بنادر دیگر هم ایست می کند ؟

"- چون خط سریع است فقط در بوشهر و کراچی و بمبئی لنگر میاندازد امشب یکی دو ساعت در بوشهر نگه خواهد داشت سید نصرالله متفکر: خیلی متشکرم اسباب زحمت جنابعالی را فراهم آوردم.............

و بعد خاموش شد. سکوت مرگ اطاق را فرا گرفت. مرد انگلیسی دان خداحافظی کرد ورفت سید دستمالی در آورد روی پیشانی سوزانش کشید.بعد بلند شد با احتیاط بطرف

عرشه کشتی رفت.دقت کرد دید دو قایق بزرگ سیاه که تا حال ملتفت نشده بود دو

طرف کشتی آویزان بود ورویش نوشته بود آکسفورد اسم کشتی را دوباره روی

کمر بندهای نجات خواند. چند بار تکرار کرد ((والرو والرو؟))مثل اینکه به این

اسم آشنا بود.پیش خودش تصور کرد شاید یکی از

رب النوع های یونانی یا آشوری باشد بعد به امواج دریا خیره شد که میغرید متشنج میشد و فریاد زنان بکشتی حمله میکرد بعد رویهم می پیچید و دور می شد رنگ سبز چرکتاب دریا مبدل برنگ سیاه شده بود بنظرش امواج دریا مایع جاندار یا جسم لغزنده حساسی جلوه کرد که از شدت درد و خشم با لرزش عصبانی بخود می پیچید مانند جسم شکنجه شده ای که بیهوده درد می کشید و حاضر بود صدها از این کشتیها و مسافرانش را بدون ملاحظه فضل و معرفت آنها بیک لحظه در خود غوطه ور بسازد؟ یک

نوع احساس آمیخته از ترس و تنفر از قوای گور طبیعت به او دست داد.

به علاوه زیر این توده آب حیوانات و ماهیهای خطر ناک وجود داشت که به خون او تشنه بودند.

آیا در خرمشهر نشنیده بود که تاکنون چندین بار زنها و بچه هائی که بهوای رختشوئی کنار رودخانه رفته بودند آنها راکوسه ماهی در آب کشیده و نصف کرده ؟ زیر پایش لرزه خفیف کشتی را حس کرد صدای آواز فلزی موتور میآمد تا چشم کار میکرد آب بود که عقب میزد و بکشتی حمله میکرد کشتی آب را میشکافت و مثل خونابه ای که از جراحات جاری بشود تکه های کف دنبالش کشیده میشد دو پرنده کوچک که معلوم نبود آشیانه آنها کجاست پشت سر کشتی پرواز می کردند همه اینها بنظرش عجیب و غریب و باور نکردنی آمد آنوقت مردمان دیگری که در طبقه زیر کشتی مسکن داشتند آیا آنها دیگر چه نوع آدمیزادی بودند ؟ولی هیچکدام از مسافرین اظطرابی از خود ظاهر نمیساختند

اما این دلیل کافی نبود که باعث آرامش فکر سید را فراهم بیاورد زیرا فرق وجود

او که افتخار نژاد بشر بشمار میرفت با دیگران از زمین تا آسمان بود!

سید نصرالله معتقد بود که بیجهت اهالی کاشان مشهور بترسو هستند مگر هرودوتوس ننوشته که ایرانیان قدیم از آب و دریا هراس میکرده باضافه حافظ مگر شیرازی نبود او هم از دریا ترسیده؟ یادش افتاد در کتابی خوانده بود که اکبرشاه هندی حافظ را به هندوستان دعوت کرد ولی حافظ از منظره کشتی و دریا ترسیده و از مسافرت صرفنظر کرد چنانکه بهمین مناسب می گوید :

" شب تاریک و بیم موج گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ؟"

زن هندی که در بینی و گوشش حلقه های طلا بود دوباره آمد ساکت و آرام از پهلویش رد شد بی آنکه باو اعتنائی بکند همه مسافران کشتی بنظر سید نصرالله وحشتناک ناخوش و موذی آمدند مثل این که دست بیکی کرده بودند تا او را غافلگیر کرده با شکنجه استادانه ای بکشندش !سرش گیج رفت فکرش خسته بود.باطاق خودش پناه

برد. لباسش را کند و روی تختش افتاد.هزار اندیشه های ترسناک در مغزش

میگردیدند. لرزش یکنواخت کشتی را بهتر حس میکرد ومثل اینکه احساسات او

دقیق تر و تیزتر از معمول شده بود.این لرزش با صدای قلب او هم آهنگ شده

بود کم کم پلکهای چشمش سنگین شد وبخواب رفت.

دید دسته ای از اعراب روی عرشه کشتی با کمر بند نجات ایستاده سینه بند

میزدند و میگفتند:((والرو!))دسته دیگر که سینه بند نجات داشتند از توی کشتی

به آنها جواب میدادند((والرو!...))خود او هم روی عبای بو شهری که همیشه در خانه میپوشید سینه بند نجات بست و بچه هایش را قلمدوش کشیده بود. همینکه خواست در دریا بجهد زنش دامن عبای اورا کشید.-از شدت وحشت از خواب پرید عرق

سرد بتمام تنش نشسته بود سرش تیر میکشید دهنش تلخ مزه بود. وقتی چشمش

به اطاق کشتی افتاد صدای فلزی موتور را شنید و لغزش کشتی را حس کرد

ودوبا ره چشمش را بست مثل اینکه میخواست از این جهندم فرار کند.بی اختیار

تمام فکر او متوجه خانه اش شد.- یاد کرسی اطاقشان افتاد. که رویش قلابدوزی

سرخ افتاده بودزیر گوشی و دشکهای گرم و نرم اطراف آنرا مثل نعمت گرانبهایی

که از آن محروم مانده بودآرزو کرد.بچه اش که تازه زبان باز کرده بودلغات را با

مخرج صحیح ادا می کرد قو قوسی اناری که زنش در بشقاب دانه میکرد پشت میز اداره و همه ی این کیفها مانند دنیای افسوس آمیزی از او دور شده بودند!با خودش

شرط کرد که در موقع مراجعت از راه خشکی بوسیله راه آهن بر گردد که

مطمین تر بود. از ته دل به حکیم باشی پور نفرین فرستاد که اورا باین بلا دچار

کرده بود در صورتیکه خودش با گردن سرخ وتبسم ساختگی پشت میزش نشسته و همه حواسش توی لنگ وپاچه ی دخترها و پسرها بود و برای مقامات عالیه باین

وسیله کار گشایی میکرد.بیکدسته دزد و دغل و مبلغین خودش کارهای پر منفعت

میداد و عناوین برایشان میتراشید. عضو فرهنگستان درست میکرد تا لغت های

مضحک بیمعنی بسازند و بزور بمردم حقنه بکنند! در صورتیکه همه جای دنیا

لغت را بعد از استعمال مردم ونویسندگان داخل زبان مینمایند واوکه در علم

فقه اللغه بی نظیر است حمال این لغت های بچگانه بی ذوق و بی سلیقه شده

شاید عمدا او را سنگ قلاب سنگ کرده بودند- چون از او کار چاق کنی بر

نمیامد وبا دادن تصدیق بجوانانیکه فقط دیپلم از ستاره ونوس داشتند مخالفت

کرده.- او تاکنون لای سبیل میگذاشت زیرا زندگی آرام و بی دغدغه داشت

وشخصا از آب گل آلود ماهی میگرفت اما حالا جانش را برای هیچ و پوچ

بمخاطره انداخته بودند بلند شد نشست مثل اینکه در افکارش تغییر حاصل

شدبخاطر آورد دکمه شلوارش افتاده .برای سرگرمی مشغول دوختن شد فکر

میکرد اگر زنش آنجا بود این کاره زنانه که هرگز شایسته فاضل دانشمندی

مثل او نبود متحمل نمیشد.

در این وقت کشتی سوت کشید و ایستاد.میان مسافران همهمه افتاد. سید نصرالله

دلش توریخت و کمان کرد اتفاق ناگواری رخ داده است. ولی به زودی ملتفت

شد که به بوشهر رسیده اند. دستپاچه لباس هایش را پوشید و در ایوان کشتی رفت

ظاهرا بندر پیدا نبود . فقط از دور چراغ ضعیفی میدرخشید.

یکی دوقایق موتوری دیده میشد چند کشتی بادی مشغول باربندی شده بودند از

هیاهوی حمالها خوابی که دیده بود به یاد آورد به نظرش آمد که کابوس وحشتناکی

را در بیداری میبیند. - ساحل دریا آنقدر دور وتاریک بود که فکر مراجعت به

خشکی به نظرش خیال خام و بی اساس آمد. ساعتش را نگاه کرد موقع شام بود.

به اطاق رستوران رفت تا شاید اطلا عات مفیدی کسب کند. اما همه کسانی که

سر میز بودند حتی مرد انگلیسی دان و پیشخدمتها به نظر او ساکت و اخم آلود

آمدند مثل اینکه میخواستند خبر شومی را از او بپوشانند به دلش بد آمده شام

به دهنش مزه نکرداصلا حس کرد اشتها ندارد فقط سوپ را با یک موزخورد

برای اینکه سر دلش سبک باشد مرد انگلیسی دان با اشاره از اوخداحافظی

کرد ورفت مثل اینکه عجله داشت سید مایوس ومتفکر باطاقش پناه برد.

برای اینکه همهمه ی خارج را خفه بکند. در را بست وپرده را جلوکشید

اگر چه هوا دم کرده وگرم بود اماصلاح ندانست پیچ باد بزن برقی را بازبکند.

قلم و کاغذ را بر داشت تا یادداشتهایی راجع به نطق فلسفی خود بر دارد ولی

حواسش جمع نبود. روی کاغذ مطالب مبهمی نوشته بود که نپسندید. در میان

خطوط دقت کرد دید نوشته : (میهن یعنی من. مقصود فقط تبایغ آن قائد

عظیم الشان است که شاخ حجامت را گذاشت وخون ملت را کشید.مقصود از

تعلیم اجباری با سواد کردن مردم نیست فقط برای این است که همه مردم

بتوانند تعریف اورا ودر نتیجه حکیم باشی پور را در روزنامه ها بخوانند

به زبان روزنامه ها فکر بکنند وحرف بزنند . زبانهای بومی که اصیلترین

نمونه فارسی است فراموش بشود کاری که نه عرب توانست بکند ونه مغول

ولغتهای ساختگی که نه زبان خشایارشاه است ونه زبان مشهدی حسن به آنها

تحمیل بشود؟من درآری همه اش من درآری است منافع مقدس خودش را منافع

مقدس میهن جلوه میدهد. مگر اواز کجا آمده و چه صلاحیتی دارد که منافع وطن

را بهتر از من میتواند تشخیص بدهد....) دوباره خواند: از خودش پرسید آیا دیوانه

نشده بود؟ زهر خندی زد . اوتاکنون به چنین جملاتی نه فکر کرده بود ونه به زبان

آورده بود: آیا یک قوه ی خارجی محرک او بوده یا مسافرت در روحیه اش تغییر

داده بود؟ شاید در اثر بد خوابی بوده. بالاخره کاغذ را پاره کرد .

در این وقت صدای یکنواخت جرثقیل خفه شده بود کشتی حرکت میکرد سید بلند

شد لباس پوشید و روی کشتی رفت. از مشاهده ی مسافرین دلش آرام گرفت.

چون تصور میکرد اورا تنها در کشتی گذاشته اند. توده های ابر سیاه به شکل

تهدید آمیزی روی آسمان جابه جا میشد چراغ بندر از دور سو سو میزد.آب

دریا به رنگ قیر در آمده بود طرف دیگر که آسمان صاف بود سید نصرالله

دب اکبر ودب اصغر را تشخیص داد. ماه کنار آسمان به نظر می آمد که پایین

آمده و از زیر آن یک رودخانه ی نقره ای روی آب سیاه می درخشید و به سوی

کشتی می آمد هوا خفه بود .

سید نصرالله قلبش فشرد اظطرابش فرو کش کرد . یک جور احساس آسایش

بی دلیلی در او پیدا شد .مثل اینکه برای اولین بار با عنصر طبیعت آشتی

کرده است. سرتاسر زندگیش به نظر او یک خواب دور موهوم و شکننده

آمد احساسات زمان طفولیت در او بیدار شد و با احساس تنهایی و دوری توام

شده بود .در نتیجه یک نوع ترحم دردناکی برای خودش حس میکرد.

با کامهای سنگین دوباره به اطاق خودش بر گشت. قلم و کاغذ را بر داشت

کمی فکر کرد و نوشت:(کشور هندوستان پیوسته مهد ادبیات پارسی بوده.

در این زمان که در سایه ی توجهات پدر تاجدار ترقیات روز افزون معارفی...)

دیگر چیزی به فکرش نرسید. بعد سعی کرد تو صیف ماه را روی دریا

به لباس ادبی در بیاورد. قلم بر داشت و نوشت :(آب قیر فام با غرش تندر

آسا کشتی را به مبارزه میطلبد.ماه از کرانه ی آسمان مانند شاهد بیطرف

جوشن سیمین خود را روی امواج افکنده تبسم میکند.)

این هم پسندش نشد مثل اینکه قوی مجهولی تمام معلومات معنوی و فلسفی او را

بیرون کشیده بود.

بعد خواست کاغذی به زنش بنویسد احساس سر درد کردناگهان نگاهش بسقف

افتاد و سینه بند نجات را دید بلند شد در را بست. شیشه و جدار چوبی و پرده

و پنجره را جلو کشید همینکه مطمئن شد کاملا محفوظ است یکی از سینه بندها

را با احتیاط از مخزنش در آورد وزن کرد. مثل چهار قطعه چوب سبک بشکل

مکعب مستطیل بود که در پارچه ی خاکستری زمختی شبیه گونی دوخته شده بود

با دقت سر خود را از میان چهار قطعه چوب پنبه که بوسیله ی پارچه بهم

متصل بود بیرون آورد. دو قطعه ی دیگر مانند کوله پشتی روی کتف او قرار

گرفت رفت جلو عکسی که روی دستورالعمل ضروری بودایستاد مطابق دستور

بند آنرا محکم کشید . سینه بند چسب تن او شد. بعد رفت جلوی آینه قیافه ی

خودش را بر انداز کرد.

از پریدگی رنگ خود ترسید. شکل جانیهائی شده بود که در انتظار مرگ چندین

ماه در زندان گرسنگی وبیخوابی کشیده باشند. خوابی که دیده بود بیاد آورد وپیش

خود تصور کرد زمانیکه در دریا بیفتد چه وضع وحشتناکی خواهد داشت لرزه

بر اندامش افتاد زانوهایش سست شد دندانهایش بهم میخورد بطوریکه صدایش

را میشنید. نبض خودش را گرفت بی اراده چندین بار زیر لب گفت:

(والرو...والرو...)صدایش خراشیده بود. سرش بشدت درد میکرد. در قلب

خود با زن وبچه اش وداع کرد اشک در چشمش حلقه زد وبرگشت تا صورت

خود را اقلا نبیند خواست سینه بند را باز کند ولی یادش آمد که در موقع خطر

بستن آن کار آسانی نیست و از لحاظ مال اندیشی ترجیح داد با سینه بند بخوابد

عرق سردی از سر تا پایش جاری بود وحس کرد که جدا ناخوش است دو قرص

آسپرین خورد ودر حالیکه آیه الکرسی میخواند رفت روی تختخواب به پهلو

خوابید ناراحت بود وضربان قلبش که تند شده بود میشمرد.

هنوز چشمش بهم نرفته بود که دید کشتی آتش گرفته او بالای عرشه روی

منبر ایستاده بود ولی لباس زنانه بشکل ساری هندی که حلقه ی طلا در

گوش و بینی خود کرده بود در بر داشت. نطق مهیجی راجع باستعمال

کمر بند نجات ایراد میکرد.در میان سوت کشتی وناقوسهائ که میزدند مجبور

بود صدایش را دائما بلندتر بکند و فاصله بفاصله دست در کیف خود میکرد

وعکسهائ در میاورد و روی سر مردم نثار مینمود.مسافرین از روی ناامیدی

خودشان را در دریا میانداختند ولی ماهیهای بزرگی با چشمهای خشمگین

درخشان آنها را از میان دو پاره میکردند و روی آب پر از نعشهای تکه تکه

شده یکمرتبه ملتفت شد دید بچه هایش در قایق سیاهی نشسته بودند که رویش

بخط سفید نوشته(آکسفرد)و مرد ایرانی انگلیسی دان را شناخت که پارو میزد

وآنها را بطرف مقصد نامعلومی میبرد.

همینکه شعله ی آتش باو نزدیک شد خودش را در آب انداخت در همینوقت

یک ماهی ترسناک بزرگ با چشمهای آتشین باو حمله ور شده سینه اش را در

میان چهار دندان کند خود مثل چهار قطعه آجر گرفت وبسختی فشار داد

بطوریکه بیهوش شد.

صبح پیشخدمت هندو نعش سید نصرالله را در حالیکه سینه بند نجات خفت

گردن اوشده بود در اطاقش پیدا کرد.

.......................................................................................

دو ماه بعد در کوچه ی حمام وزیر جمعیت انبوهی دور مجسمه ی سید نصرالله

ایستاده بود که با یکدست کیفی را بشکمش چسبانیده و با یکدست کیفی را بشکمش

چسبانیده و با دست دیگر اشاره بسوی هندوستان کرده.زیرپایش خفاشی علامت

عفریت جهل در حال نزع بود. آقای حکیم باشی پوربا قیافه متاثر ومتالم کنار

مجسمه روی منبری ایستاده نطق مفصلی در مناقب آن مرحوم ایراد میکرد.

در ضمن نطق مکرر اشاره به آن فاجعه ی ناگوار فراموش نشدنی وفقدان

آن هشتمین سبعه ی دنیا فیلسوف دهر ودریای علم نمودند سپس نو نهالان و

نو باوگان میهن را مخاطب قرار داده نتیجه گرفت:(شما پیوسته کردار گفتار

وپندار این نابغه ی میهن پرست را که در راه میهن فداکاری و شهامت

بی نظیری از خود بروز داد وعاقبت شربت شهادت را چشید سر مشق خویش

قرار بدهید وفریضه ی هر فرد میهن پرستی است که مجسمه یا لااقل شمایل

این ادیب اریب و فاضل ارجمند را زیب دیدار خویش ساخته وبوجود چنین

عناصر میهن پرستی تفاخر بکند و نیز همواره سعی و کوشش بلیغ بنماید

که در راه میهن وخدمات معارفی(بغض بیخ گلویش را گرفت.)

بعد از سه دقیقه مکث:(مخصوصا من در فرهنگستان پیشنهاد خواهم کرد که

کوچه ی حمام وزیر راخیابان میهن پرست بنامند و از علاقه ای که به پارسی

سره وسر زمین آبا و اجدادی خودم دارم آنمرحوم را که سیدنصرالله بود

((پیروز یزدان)) نامیده و لقب ((میهن پرست))بوی میدهم.

اشتباه نکنید آن فقید مرحوم نمرده است بلکه بوسیله ی جانفشانی و فداکاری

که در راه میهن نمود مقام ارجمندی در قلب همه افراد میهن احراز کرد چنانکه

شیخ العرفا گفته:

((بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی

در سینه های مردم عارف مزار ماست!))

((در خاتمه من از ارباب جود و سخا تقاضا میکنم اعانه ای فراهم بیاورند تا

کشتی مسافرتی (والرو)که قتلگاه آن مرحوم جنت مکان خلد آشیان است از

کمپانی خریداری و در موزه معارف حفظ بشود.))

بعد دست کرد در کیفی که همراه داشت و مقداری از آخرین عکسهای سیدنصرالله

که موقع حرکتش گرفته شده بود در آورد و روی سر مستمعین نثار کرد.

حضار عکسها را از یگدیگر قاپیده روی قلب خودشان گذاشتند. سپس نونهالان

و نوباوگان با چشم گریان و دل بریان پراکنده شدند.

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:12  توسط یلدا | 

صادق هدایت

سید نصر الله ولی پس از هفتادوچهار سال زندگی یکنواخت و پیمودن روزی چهار مرتبه کوچه ی حمام وزیر ازخانه به اداره واز اداره به خانه اولین بارمسافرت به خارجه آنهم هندوستان بود که برایش پیش آمده بود . تا کنون او در داخله ی مملکت هم بمسافرت بزرگ نرفته و مسقط الراس آباد و اجدادی خود کاشان را هم ندیده بود. و در تمام عمر یگانه مسافرت او سه روز به دماوند بود.

اما در طی راه بی اندازه باو سخت و ناراحت گذشت بطوری که باعث نگرانی خاطرش شده

بعلاوه پس از مراجعت منزل او را دزد زده بود. از این سبب ترس مبهمی از مسافرت در دل او تولید شده بود.از آنجایی که تمام دوره ی زندگی سید نصر الله صرف تحصیل علوم و فنون وعوالم معنوی شده بود فقط دو سال از عمر زناشویی او می گذشت و در این مدت قلیل سالی یک چکیده ی فضل ومعرفت بعده ی ابناء بشر افزوده بود. زیرا در ادبیات فارسی وعربی وفرانسه در تحقیق و تبحر و فلسفه ی غربی وشرقی در عرفان وعلوم قدیمه وجدیده سید نصرالله بی آنکه اثری از خودگذاشته باشد انگشت نمای خلایق شده بود اومانند سایر فضلا وادبا نبود که در نتیجه ی نوشتن مقالات عریض و طویل در دفاع خود یا از اهمیت مقام

سیاسی یا مهاجرت یا حاشیه رفتن بفلان کتاب پوسیده یا قافیه دزدی و بهم انداختن اشعار بند تنبانی ویا بالاخره با تملق وبادمجان دور قاب چینی شهرت بدست آورده باشد.سید نصرالله کسر مقامش بود که کتابی برشته ی تحریر در بیاورد زیرا لغات عربی را بطوری با مخرج صحیح و اصیل استعمال میکرد که شک و تردیدی از فضل ومعلومات خود در فکر مستعمین باقی نمیگذاشت. هر چند او کلمات و جملات را خیلی آهسته و شمرده ادا می کرد.

ولی از لحاظ منطق و بدیع وقوانین صرف و نحو هیچیک از علما ی فقه اللغه ی کره ی ارض نمی توانست کوچکترین ایرادی به او وارد بیاورد. چون سید نصرالله این جمله را سر مشق خویش قرار داده بود که :(اگر سخن زر است سکوت گوهر است و در صورت اجبار و یا برای استفاده ی دیگران حرف را باید هفت مرتبه دردهان مزه مزه کرد و بعد به زبان آورد.-

به همین علت شهره ی خاص و عام بود. که روزی آقای حکیم باشی پور وزیر معارف سید نصرالله را برای مطلب مهم و فوری در اتاق خود احضار کرد پس از اظهار ملاطفت و ستایش بسیار و وعدو وعید بیشماربا زبان چرب ونرم خود به سید نصرالله پیشنهاد کرد: از آنجائیکه ترقیات معجزه آسای معارفی در کشور باستانی باعث حیرت عالمیان شده لذا حیف است سر زمینی مانند هندوستان که مهد نژاد آریائی و میلیونها نفوس مسلمان و فارسی زبان دارداز تغییرات مشعشع معارفی ما و مخصوصا از لغت جدید الا ختراع اطلاع کافی حاصل

نکندو برای اینکه دلیل مبرهن و برهان قاطعی از اقدامات مجدانه ی خود بدست داده باشد! یک کتابچه از لغات (ساخت فرهنگستان) که بصحه ی ملوکانه و بتصویب نخبه ی علما و فظلای عصر رسیده بود با نضمام یکدسته از عکسهای خود که از نیمرخ وروبرو بر داشته شده وباد زیر غبغب خود انداخته بود به ایشان سپرد .ودستور اکید داد که این عکسها را در هندوستان به تمام مخبرین روزنامه ها بدهد تا گراور و زیب صفحات جراید خود بسازد.

آقای سید نصرالله از الطاف مخصوص حکیم باشی پور خیلی متاثیر شد. ولی از طرفی به واسطه ی علاقه ی مفرط به زندگی و مفارقت از عیال و اطفال از طرف دیگر به واسطه بعد مسافت و عبور از دریا ابتدا کله ی سرخ و بی مو و براق خود را تکان داد؟ لبخندفیلسوف مآبی زد و پیشنهاد حکیم باشی پور را به علت کبر سن وکسالتها ئی که بخود می بست رد نمود.در ضمن گوش زد کرد که خوبست این ماموریت مهم را بیکی از ادبا و مبلغین دیگر رجوع بکنند . اما آقای حکیم باشی پور اصرار و ابرام نمودند که مخصوصا مقام شامخ ادبی وسن وسال وشهرتی که دارند ایشان را برای این کار از دیگران ممتاز میسازد. زیرا ماموریت مزبور از جمله اسرار اداری و فقط شایسته ی شخصی مانند ایشان است و بالاخره سید نصرالله خواهی نخواهی پیشنهاد مقامات عالی را با کمال ا فتخار پذیرفت.

سید نصر الله در موقع خروج از اتاق حکیم باشی پور همینکه زحمات و مشقاتی را که در سفر کوتاه خود به دماوندمتحمل شده بود بخاطر آورد و بعد مسافت هندوستان را پیش خود مجسم کرد اضطراب وترس مجهولی به او دست داد بطوریکه سرش گیج رفت و زمین زیر پایش لرزید.بمحض اینکه سر میز اداری رسید زنگ زد وآب خوردن خواست.همینکه اضطرابش کمی فرو کش کرد سر به جیب تفکر فرو برد. از طرفی مفارقت از زن وفرزند و تغییراتی که سفر در زندگی آرام او تولید میکرد و ممکن بود چندین کیلو از89کیلو وزن خالص او بکاهد

از طرف دیگر منافع مادی افتخارات دعوتها و سیاحت هایی که به خرج دولت خواهد کرد در کفه ی ترازوی معنوی خود سنجید.- با وجود این دلش آرام نگرفت . زیرا او قبل از همه چیز به تقویت مزاجی و زندگی بی دغدغه ی خود علاقه داشت و شرط عقل نبود که برای استفاده های نسیه وضع فعلی خود را به مخاطره بیندازد. در نتیجه یکجور کینه و بغض شدیدی نسبت به حکیم باشی پور در دلش تولید شد.ولی تکلیف این ماموریت از طرف شخص وزیر بمنزله ی وظیفه ی اداری به شمار میرفت.لذا از اقدام به سفر ناگزیر بودو به علاوه از استفاده ی پولی نمیتوانست چشم بپوشد.چون سید نصرالله در اندوختن پول خیلی حساس بود و در این مسافرت اضافه بر مخارج سفر مخارج بدی آب و هوا و حقوق دو برابر اخذ میکرد.آن وقت یک وسیله ی دیگر هم داشت: شاید میتوانست مانند برزویه ی طبیب کتابی از قبیل کللیه و دمنه از هندوستان سوغات بیاورد و اسم خودش را تا ابد جاویدان بکند. با خودش زیر لب زمزمه کرد:

(شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله میرود)

همه این خیالات در مغزش میچرخیدند .و به زودی این خبر منتشر شد و رفقای اداری و دوستان سید نصرالله دسته دسته میآمدند و به او تبریک میگفتند و موفقییت ایشان را از خداوند متعال خواستار میشدند.ولی سید نصرالله صورت حق به جانب به خود میگرفت چشمش را به هم میکشید و سرش را به حالت جبری تکان میداد و میگفت:(چه بکنم ؟برای خدمت به میهن عزیز ؟)بالا خره پس از یکماه استخاره و مشورت با منجمین به روز وساعت سعد سید نصرالله از زیر آینه و قران گذشت وبا تشریفات لازم در میان هلهلهی مخبرین جرایدکه عکسهای متعدد از او بر داشتند حرکت کرد ولی قبل از حرکت وصیتنامه ی خود را به زنش سپرد از تهران تا اهواز به اوخیلی بد و ناراحت گذشت. در اهواز که فرصتی به دست آورد از معارف آنجا بازدید کرد و شاگردان را امتحان مختصری نمود.اما با وجود یکه اهالی لحجه ی عربی داشتند ایرادات سختی به تلفظ عربی آنها گرفت.بعد روسای ادارات به پیشواز اوآمدند و هر کدام در دعوت سید نصرالله به منزل خودشان سبقت گرفتند. ولی از آنجایی که او خسته و کسل بود دعوت آنها را اجابت نکرد. زیرا همه این تشریفات ساختگی و نطق های چاپی که بایستی در هر جا مبادله و تکرار بشود و تملقهای چاپی که مجبوربود بشنود بیشتر باعث ملال خاطر او را فراهم می آورد.چون سید نصرالله باطنا مایل بود که تغییری در زندگی آرام ویکنواختش رخ ندهد.در ضمن تصمیم گرفته بود که مقاله ی بلند بالایی در مدح حکیم باشی پور با لغات اصیل عربی و اشارات علمی و نکات فلسفی و الهی تهیه و تدوین بکند.

اما تاکنون فرصت کافی به دست نیاورده بود.به علاوه اضطراب و تهیج راه مانع از اجرای این مقصود میشد هر دفعه که اتومبیل از جاده ی ناهموار یا خطرناک عبور میکرد بند دل سید نصرالله پاره میشد. زیر لب آیه الکرسی میخواند بعد دستمال تا کرده ای از جیب خود در میآورد و عرق روی پیشانیش را پاک می کرد.در خرمشهر با سلام و صلوات از او استقبال شایانی شد . قبلا بلیط کشتی و همه ی وسایل حرکت را برایش فراهم کرده بودند . سید نصر الله شب را در منزل رئیس معارف خواب های شوریده دیده صبح به اتفاق صاحبخانه

به تماشای رود خانه رفت . بیشتر منظورش مطالعه ی دریا بود . با تعجب و کنجکاوی درختهای خرما که دو طرف رودخانه صف کشیده بودند بلم ها و چند کشتی سفید که از دور لنگر انداخته بودند تماشا کرد .-تا کنون او دریا را روی نقشه ی جغرافیا دیده بود وعکس درخت خرما را در کتابها مشاهده کرده بود حالا همه ی اینها را به چشم خودش میدید !فورامحاسن جهانگردی و مسافرت را که قدما در کتب خودشان ستوده بودند بیاد آورد . دنیا

به نظرش وسیع و شگفت انگیز جلوه کرد. با خودش گفت :(بسیار سفر باید تا پخته شود خام !)و یکنوع خوپسندی فلسفی حس کرد اما همین که بیاد آورد امشب باید سوار کشتی بشود ضربان قلبش تند شد و اظهار خستگی کرد سید نصرالله تا غروب که موقع حرکت کشتی بود به مهمانی گذرانید.ولی هیجان و اضطراب مخصوصی در دلش داشت.مثل کسیکه برای عمل خطرناکی عنقریب با طاق جراحی خواهد رفت و بطورمستقیم یا غیر مستقیم ازحضارراجع بمسافرت دریا کسب اطلاع مینمود طرف غروب مانند ناله ی نا امیدی صدای سوت کشتی بلند شد.

سید نصرالله دلش تو ریخت. میزبانان فورا اثاثیه سید نصرالله را از گمرگ تحویل گرفته در بلم گذاشتند.و در بلم دیگر او را در میان خودشان نشانده بطرف کشتی روانه شدند. سید نصرالله کیف محتوی کتابچه لغات جدید وعکس حکیم باشی پور را بشکمش چسبانیده بود. بلم تکان میخورد امواج دریا جلو مهتاب مثل نقره میدرخشید ند و درخت های سبز تیره خرما دو طرف ساحل در سکوت صف کشیده بودند. سید نصرالله همه ی اینها را با تنفرو سوء ظن نگاه کرد مثل شتری که برای قربانی انتخاب شده و قبل از کشتن به تزیین و تجمل اومیپردازند اوحس میکردکه همه ی این تشریفات برای گول زدن اوست. بلم تکان میخورد آب دریا لب پر میزد.

بنظر سید نصرالله آمد که زندگی او کاملا در معرض خطر قرار گرفته. برای اینکه هیجان درونی خود را بپوشاند سعی کرد به عربی فصیح با راننده ی بلم صحبت کند. ولی مرد بلمی بیانات ایشان را ملتفت نشد وبا عربی دست و پا شکسته ای که عذاب روح سید نصرالله بود جواب داد. سید نصرالله بفراست در یافت که یکنفرعرب پیدا نخواهد کرد که بتواند با او صحبت بکند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 18:14  توسط یلدا |